
بنام آنکه هستی شیدای اوستدیشب خواب دیدم که با همسر و دختر و پسرم داشتیم به یه پاساژی می رفتیم ، نمی دونم کدوم پاساژ بود و چه خیابونی بود یه قسمتی چهار ، پنج تا پله به پایین باید میرفتیم و داخل محوطه ای می شدیم که بریم توی پاساژ . یه دفعه دیدم روی یکی از پله ها به گمونم پله ی دوم بود از پایین به بالا که دیدم برادر بزرگه سحر روی اون به پهلو دراز کشیده و پسرشم پشت سرش به گمونم یه پله عقب ترش مثل کارتن خوابا و مردم که رد میشدند پاشونو کنار سرو بدنشون میذاشتند تا له نشند! با تعجب اومدم پایین و برگشتم نگاهش کردم منو که دید بلند شد و چشم توی چشم به هم نگاه کردیم و بعد چند ثانیه در حالیکه چشم توی چشم ، همو نگاه میکردیم و به پسرش نگاه کردم، به نشونه ی تاسف سرمو تکون دادم و برگشتم و دست خ...
ادامه مطلب