
بنام آنكه هستي شيداي اوستمطلبي دلم مي خواست بنويسم.. دل دل مي كردم... سالها پيش بود كه خانمي از من رنجيده شد. من نمي تونستم ازش عذرخواهي كنم. نتيجه ي معكوس مي داد پس سكوت كردم.خواستند پرده دري كنند و آبرومو ببرند من سكوت كردم و به خدا توكل كردم. من مقصر بودم اما پشيمان. او ازدواج كرد من هم ازدواج كردم و گذشت... پس از مدتي كه او بچه دار شده بود و من هم بچه دار شده بودم باز سرنوشت به شكلي ورق خورد همديگه رو ديديم او در لفافه گفت از من متنفره. باز سكوت كردم و ديگه همديگه رو نديديم دو هفته اي بود كه دائم ميومد تو ذهنم بهش فكر مي كردم پس از مدتي كه بهش فكر مي كردم آهي مي كشيدم ...
ادامه مطلب