
بنام آنكه هستي شيداي اوستآااااااااااااااااااااااااااااااه خداي عزيز من... تازگي ها صبح ها برام عزيز شده انتظار صبح را مي كشم تا تو تلگرام تصاوير زيبا همراه با سلام صبح بخير بفرستم... مدتي بود شب و روز تو فكر بودم خاطراتم ناخواسته تو ذهنم مي چرخيد معلم كلاس پنجم دبستانم خيلي خاطراتش برام تداعي مي شد. هيچ معلم ديگه اي از دوران دبستانم رو نه اسمشون يادمه و نه خاطراتشون و نه جاذبه اي آنچنان برام داشتند بجز معلم پنجم دبستانم اون تنها كسي بود كه منو باور داشت تنها كسي بود كه به گفته ي بچه ها كه بين خودشون حرف مي زدند و من يواشكي گوش مي كردم ميگفتند خانم مدير خواس...
ادامه مطلب