خداست که آدمو عزیز میکنه
در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.
در این مطلب بخشهای مهم موضوع به شکل کاملتر بررسی شده است.
حدود یکی دوماه پیش بود که یه معامله ای رو باید انجام میدادم اما معامله سردرگمی بود و استرس داشتم(من بنگاهی نیستم معامله ملکی هم نبود)
هی زمان می گذشت و معامله انجام نمیشد ... یه روز رفتم پیاده روی و حین پیاده روی دائم فکر می کردم این روزا خیلی تنهام. بجز خدا هیچکی رو ندارم . نه دلسوزی نه مشاوری نه مشوقی نه دلگرمی نه همصدایی نه همدلی و نه هم رایی و نه همزبانی با خدا حرف میزدم و زمزمه می کردم... از کنار چهارراهی اومدم رد بشم سرم پایین بود که یه صدای خانمی شنیدم که گفت یکی منو از خیابون رد کنه. با اینکه توی فکر بودم و توی گوشامم ایرپاد بود اما شنیدم. یه دفعه احساس کردم با بردن این خانم به اون سمت خیابون خدا گره ی کارمو باز میکنه چون نزدیک سی سال پیش یه همچین تجربه ای داشتم. برگشتم دیدم یه خانم چاق و کثیف با لباسای پاره و خیلی کثیفه و هیچکی هم بهش توجهی نکرد. بهش گفتم من می برمت بیا کنارم و همراهم بیا . با یه دستش محکم بازومو گرفت و با دست دیگه ش پیرهنمو کنار پهلومو اینقدر سفت توی مشتش گرفت که احساس کردم پیرهنم داره پاره میشه... می لنگید بردمش اونور خیابون دیدم از موتوریا خیلی میترسه موتوریام خییییلی وحشی و بی رحمانه و بی ملاحظه می روندند وقتی بردمش اون سمت خیابون گفت اون دست اون یکی خیابون منو ببر بردمش گفتم شاید موتوری بهش زده که می لنگه. بردمش و دو روز بعد اون معامله هموار شد و با سودی که حتی برام قابل تصور هم نبود انجام دادم . پروژه ی بزرگیم که در حال انجامش بودم با خوندن دعای استغفار چنان حل شد و پیش رفت که هیچکی باورش نمیشه و چون هیچکی باورش نمیشه به کسی نگفتم توی تنهاییا وقتی خدا رو صدا بزنی و بابت گناهات استغفار و از محبتاش تشکر کنی مشکلاتتو بطور حیرت انگیزی حل می کنه. البته برادر بزرگمم کمکایی بهم کرد و دمش خیلی گرم بعد فوت پدرم سعی کرده برام بزرگتری کنه منم به احترامش در مورد کارام باهاش مشورت می کنم. مشورتاش مشکلی برام حل نکرده اما محض احترام باهاش مشورت میکنم اونم جاهایی که لنگ میزنم بارها بهم کمک رسونده منم یکی دوبار که تونستم بهش کمک رسوندم. الان اگه بابام زنده بود ما دو تا با هم قهر بودیم. بابام دعوا و قهر ایجاد میکرد تا خودش به عنوان واسطه ی بین ما باشه چند بارم شنیده بودم که به مامانم گفته بود به نفع ماست که این دو تا با هم قهر باشند مامانمم تایید کرده بود اما از وقتی فوت شد منم از مغرور بازیم کم کردم و به عنوان بزرگتر ازش مشورت میگیرم و براش احترام قائلم اونم دوست داره بزرگتری کنه. برادرم به مامانم گفته دوست داره مثل بابام باشه مامانمم گفته تو هیچوقت نمی تونی در حد بابات باشی بابات هر چی که داشت رو می بخشید تو نمی تونی اونجوری باشی. بابام به کل خواهرها و برادرهاش و خواهرزاده و برادرزاده هاش و برادرهای زنش و مادرزنش و پدر زنش و پدرو مادر خودش و مابقی فامیلاش پول می رسوند و کار می داد.
توی این پنجاه سال عمری که کردم هر شغلی رو که بهش مشغول بودم ازش متنفر بودم با تمام وجودم از شغلایی که بهشون مشغول بودم متنفر بودم اما برای تامین زندگیم انجامشون می دادم. مجبور بودم. حلال بودند اما ازشون متنفر بودم. الان برای اولین باره که سر پنجاه سالگی عاااااااشق کارمم و از کارم که ایجاد کردم دارم لذت میبرم . خیلی دعا کردم تا با دست نسبتا خالی کار مورد علاقمو که سرمایه ی قابل توجهی نیاز داشت رو با سرمایه اندک بتونم راه اندازی کنم. سرمایه نداشته باش اما نگاه خدا رو داشته باش ، نگاه خدا کافیه یه دفعه می بینی که به بهترین شکل پیش میره. کمکای برادرم تاثیر گذار ولی کافی نبود اما نگاه خدا کافی بود. خداست که آدمو عزیز میکنه.
نوشتنی زیاد داشتم اما زیاد شد بقیش رو دیگه نمی نویسم.
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی