هفته ي پيش ميخواستم بنويسم اما حالشو نداشتم.
اين هفته پست ارديبهشتمو ميذارم.
پسره همون كه اداي رفاقت درمياره به خيال خامش منو حمار كنه خودش حماره چون گمان باطل داره كه مي تونه منو حمار كنه... بعد مدتي كه ادعا مي كرد داره دكترا ميخونه برام تلگرام فرستاده كه كتابم با عنوان فلان در نمايشگاه در فلان غرفه آماده ي عرضه ست!!!
لابد گمانش برده من بايد كتابشو بخرم!!! بهش تبريك گفتم و با ادله گفتم كه عنوان كتابش اشتباهه تاييد كرد اما براي اثبات خودش گفت كه بايد عميق بهش نگريست جوابشو ندادم.
كتابش سياسيه. من وقتي كتاب نوشتم رفتم درب منزلش و كتابمو با احترام پشتش يادگاري نوشتم و تقديم حضورش كردم. مي دونم كه اون شعور اين كارو نداره كه بياد يه نسحه از كتابشو بهم اهداء كنه.من هم بناي خريدشو ندارم از عنوانش و از مشي شخصي خودشم پيداست كه ازين دست كتابهاي مزخرفيه كه هزار بارهممون شنيديم و تكرار مكرراته وگرنه حرف حساب كه مجوز نمي گيره...
كتابي هم كه من نوشتم رمان بوده و الا كتابي كه بخوام بنويسم مجوز نمي گيره. رمانمم حتي براي مجوز اقدام نكردم. مي دونستم سختگيريها چيزي ازش باقي نمي گذاشت براي همين درخواست مجوز نكردم. دل پري دارم كه الان وقت گفتنش نيست اما اين ياروئه اول مي خواست اثبات كنه دكتراشو گرفته دوم اينكه بگه كتابمو بخر در صورتيكه من كتابمو بهش اهداء كرده بودم.
خداوند همه را از گداصفتي دور كند. آمين.