اولين پست سال جديد رو مي نويسم. الان كه مي نويسم حالم خوشه.يه وقتايي آدم انگار دوپينگ كرده باشه حالش از روزاي ديگه يا شبهاي ديگه بهتره فقط دلم خيلي تنگه براي چند نفر
((شده زندگيش شب و او يه سحر پايان اين درد
ياد لحظه هاي ديدار شده بود تاوان اين درد))
هنوز فزصت نكردم سر خاك يكي از دوستانم برم... ناراحتم احساس مي كنم وظيفه دارم برم يعني حق رفاقت رو بايد بجا بيارم.
13 به در امسال سردرد شديد داشتم يكي از دوستان نارفيق سابق كه عمر دوستيمون زياده اما چه دوستي!!! زنگ بارونم كرد كه باهاش برم بيرون من اما خوابيدم چاره اي نداشتم سردرد بيچاره ام كزده بود اگرم حالم خوب بود بچه هامو بيرون مي بردم نه اينكه با اون برم بيرون. شبش حالم بهتر شد اما ديگه بيرون نرفتم.
اينقدر برنامه ها تو ذهنم دارم كه شكوفا مي كنم خيلي از هنر ها رو، اما مسووليت زندگي نفسمو گرفته.
من به فكر خستگيهاي پر پرنده هام تو بزن تبر بزن
من به فكر غربت مسافرام آخرين ضربه رو محكم تر بزن