خرید بک لینک
                                        بنام آنكه هستي شيداي اوست

بياد ميارم يه شب به همراه پدريزرگ مرحومم و مادربزرگم كه مرده و پدرم رفته بوديم خونه ي عموي بزرگم شام رو خورديم غذا كه خورديم پدربزرگم دستشو آورد بالا و با صداي بلند گفت خدايا به اين سفره بركت بده خدايا روزيشونو روز به روز بيشتر كن خدايا... خدايا... عمويم جلوي خانوادش خيلي خوشحال شد و منم افتخار كردم به پدر بزرگم .

چندماهيه پدرمو نگه مي دارم البته بيشتر از چند ماهه گاه گاه مياد خونمون چند سال يا چند ماه مي مونه و مي ره اين بار چند ماهه.امروز بهم ميگه آبتين من تو رو به هيچ وجه قبولت ندارم منم گفتم به جهنم... گفتم فكر مي كني اينكه قبولم نداري برام مهمه؟! اصلا برام اهميت نداره.

گفتم تو براي اون دوتا پدر بودي براي من پدر نبودي اما اون دوتا توافق كردند كه بذارنت سالمندان و من تنها كسي بودم كه مخالقت كردم و تو اينجايي و حالا كه اينجايي مي گي به هيچ وجه قبولم نداري بياد بيار چه رفتارايي باهام كردي و توضيح دادم و جلوي چشماش آوردم چه ها باهام كرده بود و روابط اجتماعيمو نابود كرد و آرزوهامو پرپر كرد حالا هم بجاي رفتار زيباي پدرش بعد اينكه غذاشو خورده دستشو گذاشته روي شكمش و ميگه به هيچ وجه قبولت ندارم. يك تار موي پدرش تو وجودش نيست و من بجاي اينكه مثل عمويم جلوي خانوادم ذوق كنم مدام خجالت مي كشم.جوونيام باعث خجالتم بوده الانم باعث خجالتمه. نه ارثي برام گذاشته نه سرمايه اي نه عاقبتي حالام اومده تو خونم ميگه قبولم نداره ... هه 

حالا هي مادرم بگه زبونت از نيش عقرب بدتره.

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:07

صفحه بندی