دلواپسي و دلواپسي و دلواپسي...
غمي به غايت سنگين روح و جانم را گرفته كه انتهاي آن ناپيداست.
بابام مريضه. بابام از فرط ضعف نمي تونه راه بره مردي كه هميشه قهرمان كودكي ام بوده بابا جان از جات بلند شو...
اينهمه فشار و اندوه نفسمو داره قطع مي كنه و من دست تنهام برادر بزرگم خارجه اونم مثل منه و دستش كوتاهه و منم بدنم از دلنگراني يخ ميزنه و يكباره گر مي گيرم تو گويي صورتم آتيش گرفته.
و زندگي به همين راحتي و با اين سرعت گذشت مردي كه هميشه ما رو مسافرت و رستوران مي برد و ميخنديد تو بيمارستان گريه ميكنه...
گوشيشو بيشرفا تو بيمارستان دزديدند و نميشه بهش تماس گرفت.فشار زندگي هم دستو پامو بسته تا نتونم آنچنان كه بايد رسيدگي كنم. و بيشتر اوقات از شدت نگراني تدبيرمو از دست ميدم و كسي نيست كمكم كنه.
روزي كه گذشت به بيمارستان رفتيم بچه هامو بردم تا خوشحال بشه اما عصبي بودم و سرش داد زدم گفتم من ميرم بيرون گفت برو همسرم اومد و گفت چرا سرش داد زدي گريه كرد... كمي صبر كردم تا آرامشمو بدست بيارم و برگشتم.دلم سوخت منم اين مدت چند ماه اخير فشارهاي عجيب و غريبي روم بوده آستانه ي تحملم خيلي كمه...
جلوي خانواده گريه نمي كنم اما تا خلوت پيدا مي كنم از گريه منفجر مي شم... مثل الان توي اين وقت شب...
خداوندا خدايا به عزيزترين بندگانت پدرمو سلامتي بده دوباره بلند بشه و من خوشحال بشم.الهي آمين
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی