بنام آنكه هستي شيداي اوست
چند روز پيش اولين سال داييم, بود رفته بوديم و نشسته بوديم من بعد از ازدواجم زياد با اين خاندان مادري رفت و آمد نكردم باهام دشمني مي كردند بسيار پفيوزند. زياد قهوه اي شون كردم باهام چند تا در ميون سرسنگينند هنوز براشون خيلي دارم... بماند...
نشسته بوديم يكي از فاميل با توجه به حافظه ي قوي من كه دستشون اومده بهم گفت آبتين جان يادته اون موقع ها اتاق مامانتو چقدر توش درس مي خوند؟ يه ذره بهش نگاه كردم پرسيدم اتاق مامانم؟!! گفت آره گفتم راجب چي ميگيد؟!! گفت اتاق مامانت ديگه!! گفتم اونجا اتاق دو تا دايي ها بود هنوز مجرد بودند. اون اتاق اين شكلي بود اون يكي اتاق اينشكلي. گفت نه اون موقع كه مامانت مجرد بود!!! يه نگاهي بهش كردم و گفتم اون موقع كه مامانم مجرد بود كه من اصلا نبودم كه بخواد يادم بياد بدنيا نيومده بودم من كجا بودم؟!!! داد زدم مامان ببين چي ميگه حرفشو تكرار كردم همه ي جمع تركيدند از خنده گفت راست ميگي حواسم نبود. ببخشيد حواسم نبود!!! سوار ماشين شديم كه برگرديم از مامانم پرسيدم اختلال حواس پيدا كرده؟! گفت نه زياد حرف ميزنه گفتم نه بنظرم اختلال حواس پيدا كرده. تا آخر شب همه يواشكي خندشون ميگرفت.
پارسال داييم, حدود پنج ماه بيمارستان با اكسيژن زنده بود و كاملا هوشيار بود تو اين پنج ماه همه بارها عيادتش رفته بودند فقط من عيادتش نرفته بودم مامانم زنگ زد بهم گفت خجالت نميكشي عيادت داييت نميري؟ همه رفتند فقط تو نرفتي پنج ماهه بيمارستانه يه بارم عيادتش نرفتي از نوجوانيم كه بروم چاقو كشيد و دليلشو هنوزم نميدونم ازش بدم اومده بود داماد خالم گرفتش و نجاتم داد وگرنه منو با چاقو كشته بود.
فرداش رفتم عيادتش منو ديد گريه كرد و خيلي خوشحال شد حالش خوب بود بعد عيادت كه برگشتم فردا صبحش بهم زنگ زدند و گفتند تموم كرد.پنج ماه تو بيمارستان بود انگار منتظر من بود بعد عيادتم چند ساعت بيشتر طول نكشيد تموم كرد بغير از خانواده ي درجه اولش من آخرين نفري بودم كه ديدمش باهاشم عكس گرفتم.
روح همگي رفتگان شاد باشه الهي آمين
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی