بنام آنکه هستی شیدای اوست
امروز که چهارشنبه ست این پستو می نویسم فردا پستش میکنم انشاالله که در اردیبهشت پست بشه
دخترمو, فرستادم, آموزشگاه, رانندگی, حسی بس شورانگیز دارم. خودمو بیاد میارم نزدیک به سی سال پیش که گواهیناممو گرفتم اما چقدر سخت...
خدایا ماه مبارک رمضونه و به بابام که اون دنیاست بگو آبتین داره این خاطره تلخو ثبت می کنه میخوام بهش برسه اما مجازات نشه میخوام خجالت بکشه اما مجازات نشه.هر کاری کرده تو جامعه آبرومو برده مردمی که باهاشون حشرو نشر داشته رو علیهم برانگیخته به ناحق و خدایا تو می دونی همه ی اونها رو اگه ببخشم اما موضوع عاشقیمو نمی بخشم اون رو باید مجازات بشه نه تنها پدرم بلکه همه ی کسانی که دخیل بودند در مورد سحر ... در مورد سحر بخواد مجازات بشه به اندازه ی کل زندگیم باید زجر بکشه تصمیمم موکول می شه به بعد...
خدایا تو بودی و دیدی برای برادر بزرگم پدرم چکار کرد سوویچ ماشینو بهش میداد به منم میگفت باید بیای و پشت بشینی و ببینی و خودشم می نشست کنار داداشم و از دم خونمون تشویقش میکرد و قربون صدقش میرفت تا اتوبان کرجو که میرفتیم به قلعه حسن خان میرسیدیم زیرگذر برگشت پل اونجا رو دور میزد تا خونه بر میگشت و بابام می خواست دل منو آب کنه تا بر می گشتیم و برادرم مشغول تمرین رانندگی بود و بابام راهنماییش میکرد و حتما می بوسیدش و میگفت مرحبا درود آفرین پسرم عزیزم و نوبتهای بعدی تا گواهینامشو گرفت و جشن هجده سالگی براش گرفت و همه ی فامیلو دعوت کرد و یک سالو هفت ماه بعد نوبت من شد یعنی تولد هجده سالگی من بود اما بابام به من ماشین برای تمرین و آموزش نداد و گفت گواهینامه میخوای چیکار؟؟؟ گفتم میخوام برم سربازی گواهینامه نباید داشته باشم؟؟؟ نمی داد یکی دوبار با اصرار که بهم داد یه جای محدودی برد تا نیم کلاچو یاد بگیرم بقدری سرم داد میزد برو دیگه زود باش دیگه صداش فریاد خشم آلودش کنار گوشم بس که بلند بود خدایا محاله به عرشت نرسیده باشه و محاله تو و فرشته هات لرزش دل و دستام و خشکی دهنمو بغض تو گلومو ندیده باشید .دهنم خشک شد ودستام یخ کرد و گفتم نمیخوام دیگه نمیخوام دوستم سوویچ ماشین باباشو چند بار کش رفت و بهم داد و گفت شبانه برو تمرین کن گفتم تو هم بیا ماشین بابای توئه اونم اومد و با خوندن حمد و سوره و ناس و فلق و آیت الکرسی تونستم گواهیناممو بگیرم بابام تا داداشم گواهینامه گرفت براش باند و رینگ و تجهیزات بست و سوویچو داد بهش اما به من هیچی نداد قربون صدقم نرفت نبوسید منو و جشن هجده سالگی هم برام نگرفت خدایا من اینو ثبت می کنم برای همیشه و بفرست برای پدرم و بپرس کجاشو دروغ نوشته و خجالت دادنش با تو خدایا سپاس عاشقتم. بنده ی مومن تو آبتین.
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی