خرید بک لینک

بنام آنکه هستی شیدای اوست

مدتیه که تصمیم گرفتم برم تو کار پدرم. کار پدرم درآمدش خوب بود و پدرم توی کارش سرشناس و پیش رو بود . یکی دو هفته خوب فکر کردم و با صاحبان کارخانه ها تماس گرفتم و پیام دادم. آدمای مولتی میلیاردر بودند. قوی ترینش جوابمو داد و گفتگو کردیم. رفتم دماوند یه جای خیلی دور که هیچ سیم کارتی تا کیلومترها مونده به اونجا آنتن نمی داد یه کارخونه رو دیدم و باهم در مورد همکاریمون گفتگو کردیم از سرپرستش تا کارمندا و کارگراش ریختند سرم که چون هنرمندم باهام عکس بگیرند و گرفتند و برگشتم . خسته بودم. فرداش رفتم چندین کارخونه ی دیگه رو دیدم و گفتگو کردم و قرار و مدارایی گذاشتیم تا شد فردای اون روز که دو روز پیش بود ساعت هفت صبح نشستم پشت ماشینم و از تهران خارج شدم و حدود بیست تا کارخونه رو رفتم و دیدم و با صاحبانشون گفتگو کردم. هی از ماشینم پیاده شدم و سوار شدم و سراغ بعدی و بعدی و بعدی یه دفعه دیدم دیگه نه توانی دارم و هوا هم بشدت گرمه و غیر قابل تحمل ، چون جایی که بودم ساتر و مانعی جلوی خورشید و آفتاب نبود و آفتاب مستقیم تو مغزو صورتم می تابید با گرمای غیر قابل تحمل و کمر و زانوهامم دارند از درد می ترکند بخصوص زانوهام که هی پیاده و سوار می شدم و هی کلاچ و ترمز و گاز... ساعت دو بعداز ظهر شد ماشینم مثل ماشینای دیگه هی جوش میاورد. رفتنم به اونجا بابت معامله ی کلانی که قرار بود انجام بدم ، امیدوار کننده نبود اما تجربیات بسیاری بدست آوردم یه قوطیه خانواده آب منجمد شده خریده بودم و هی ذره ذره آب می شد و میخوردم یه قوطی دیگه آب توش ریختم و این آب یخی که می خوردم دلیل مضاعف ایجاد سردرد میگرنیم شد. شبشم علیرغم اینکه داروی خواب آور خورده بودم ، اصلا نخوابیده بودم دیدم دیگه هیچ رمقی ندارم سریع به سمت خونه حرکت کردم . توی اون حالی که داشتم یه ماشین هی می خواست باهام کورس بذاره چند بار پوزشو زدم اما در آخر دیدم تو جاده تصادف کرد و ماشینش ترکید . ازش رد شدم رسیدم خونه حدود سه بعداز ظهر بود خواستم نهار بخورم دیدم رمق نهار خوردن ندارم رمق نماز خوندنم ندارم اصلا نمی تونم حتی نشسته نماز بخونم . رفتم خوابیدم تا سرمو روی بالش گذاشتم صورتم غرق عرق شد و سرم یخ کرد . شدت درد غیر قابل تحمل بود . سرم از شدت درد میگرنی می لرزید پشت سرمم همینطور درد داشت و سرم گیجم می رفت .حدود دو ساعت تو تختم صورتم عرق شدید ریخت وقتی عرق صورت و سرم بند میومد تا سرمو کمی حرکت می دادم . دوباره غرق عرق می شد و بوی کارخونه هایی که رفته بودم توی دماغم می پیچید از همه ی کارخونه ها متنفر شده بودم اصلا بهشون فکر نمی کردم تا بلکه سرم آروم بگیره ! کله ام یخ کرده بود . دیگه توی این دنیا نبودم از مرگمم نمی ترسیدم اما تحمل اون درد شدیدو نداشتم. همیشه وقتی درد میگرنی می گیرم اول عضله ی پشت گردنم سفت میشه و متورم می شه و بعد میزنه به شقیقه ام . نمی دونم باید چیکار کنم ؟! شل کننده ی عضله بخورم یا آمپول بزنم چیکار کنم. به هر حال شبش که نخوابیده بودم. بعد هفت ساعت خوابیدن سردرده آروم شد و دوباره به دنیا برگشتم

وقتی رفتم روی ترازو دیدم هفتادو هشت کیلو شدم در حالیکه نزدیک هشتادو یک کیلو بودم و بعد خوردن غذا برگشتم روی هشتاد کیلو

از روزی که رژیم گرفتم تا الان( حدود پنج ماه) پونزده کیلو وزن کم کردم بدون هیچ داروی رژیمی و برنامه ی رژیمی و تجویز پزشک و هنوزم توی رژیمم خودمم باورم نمی شه که اینقدر تونستم وزن کم کنم شلوارام همه گشاد لباسام همه گشاد شدند

دوستان بابام که باهاشون تماس می گیرم و مشورت می کنم بهم میگند اسم بابات توی این کار یه برند خیلی بزرگه پس خیلی مواظب آبروی بابات باش . گفتم من برای کاسبی اومدم مگه می خوام چیکار کنم که آبروی بابام بخواد بره !

بابام حداقل بیستوپنج تا کارخونه توی ایران تاسیس کرد و خودش به تنهایی ساخته هنوز کسی نتونسته به اندازه ی بابام کارخونه بسازه. از یکی از کارخونه هایی که بیستو هفت سال پیش ساخته و هنوزم مشغول تولیده فیلم و عکس گرفتم

مشغول نوشتن کتابمم هستم حدود سیصد صفحه شو نوشتم هنوز به نصفشم نرسیدم... باید تمرکز کنم تا بتونم بنویسم وقتم خیلی ضیغ و کمه هی برنامه ریزی می کنم باز یه وقتایی حوصله ی یه کارایی و جونشو ندارم چون خسته می شم.

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 12:20

صفحه بندی