خرید بک لینک

بنام آنکه هستی شیدای اوست

تهران چه بارون تپلی میومد ! خیلی دلم می خواست برم زیر بارون پیاده روی اما یه ده روزیه زانوی چپم بالای کشگک بدجوری درد می کنه . ده روزه توی استراحتم . هنرجوهامو توی خونه درس میدم .

دو شبه 1 1ی میبینم ! دو شب پیش خواب عروسی سحر رو دیدم و خیلی آزار دیدم . نمی دونم کیا بودند که منو بردند اونجا و گفتند باید ببینی ! غریبه بودند ! وقتی دیدم سحر عروسه خیلی بدم اومد و ازونجا اومدم بیرون و راهمو کشیدم و ازون جهنمی که عروسیش بود ، زدم بیرون توی مسیر برگشت ازون جهنم ، مشغول گوش کردن موسیقی بودم تا آروم بشم . توی راه چندتا از فامیلای مادری که ازشون بدم میاد رو دیدم یه چند دقیقه ای ازم خواستند کنارشون باشم ! خیلی زود ازشون فاصله گرفتمو برگشتم . اما راهم عجیب و غریب شد و راه رو گم کردم ! هر چی راه میرفتم به بن بست و بی راهه ختم میشد ! از چند نفر پرسیدم اینجا کجاست !؟ نمی فهمیدم چی می گفتند ! هر چی مسیرا رو عوض می کردم ، اما راهو پیدا نمی کردم ! بعضی کوچه های توی مسیرم خاکی بود و تهش بن بست بود و بعضی آسفالت و بیراهه و ناشناس! توی فکرم بود یه دربست بگیرم به سمت خونه ، اما گفتم دلم میخواد پیاده راه برم ، چون اعصابم از اون عروسی که دیده بودم داغون بود . بیدار شدم ، تا به امروز خواب عروسی سحر رو ندیده بودم اولین بار بود ! شب بعدش که یک شب پیش بود خواب دیدم با برادر بزرگم توی مسیر کارخونه ی پدری و اون سمتا بودیم ، من پشت فرمون بودم یه دفعه متوجه شدم چشمام نمی بینه هر کاری می کردم نمی تونستم ببینم ! هی داد زدم چشمام نمی بینه ! برادرم گفت چشمات بسته ست ! گفتم مژه هام به هم چسبیده و باز نمی شه هر چی با دستام فشار میاوردم چشامو باز می کردم باز نمی شد ! مژه هام باز نمی شد ، پلکم باز نمی شد ! تا آخر یه دفعه باز شد و از ترس اینکه بسته نشه مژه نمی زدم و توی مسیر یه درمونگاهی رفتیم از یادم رفته چی شده بود که اونجا رفتیم اما چیزای عجیبی بودکه یادم نمیاد ! اما پدرمم بود و من انگار که از هوش رفتم ! وقتی به هوش اومدم دیدم به حالت خوابیده توی خونه ی همسایه ی قدیم روبروییمون بودیم ! دیزاین خونه عوض شده بود اما من شناختم و توی خوابمم می دونستم که پدر و آقای خونه ای که توش بودم سالهاست که فوت شده و می دونستم که سالهای زیادی گذشته . دختر همسایه بودو مشغول پایین کشیدن پرده ها بود که بیدار شدم و شناختمش . بابامم بود . از بابام پرسیدم من اینجا چیکار می کنم !؟ من دیشب بیهوش شدم !؟ منو چرا به اینجا آوردی !؟ دختر همسایه وقتی متوجه شد هی بابامو سوال پیچ کردمو بهش غر و نق میزنم ، بهم گفت باباتو اذیت نکن . بهم یه کادویی داد که دقیق یادم نیست چی بود ! صنایع دستی بود و از توی اتاقاشون چند نفر بیرون اومدند و هر کدوم یه کادویی یا کادوهایی بهم دادند ! نگاهشون نکردم که چهرشون و تعدادشونو بفهمم چیه ، اما کادوهاشونو که دیدم یا عتیقه ی سکه بود سکه ی پول که زیاد دقت نکردم تا بفهمم مال کدوم کشورها بود یا صنایع چرمی و دستی ! زیاد بودند و توی دستام پر شده بود و نمی دونستم اینا رو برای چی بهم دادند ! گذاشتمشون توی جیبای کاپشنم . یه ذره دختر همسایه باهام حرف زد هی پرده های خونشو کشید دو مدل پرده بود از بالا به پایین میومد پایین ، یکیش فکر کنم قرمز بود ، ازم پرسید کادوهاتو کجا گذاشتی ؟ با خنده گفتم دستامو پر کرده بودند گذاشتمشون توی جیبای کاپشنم . (همونجا تازه متوجه شده بودم که کاپشنم تنمه ! ) دختر همسایه خنده ای کرد و گفت کادوهات یادواره اند و کادوها جوریند که باقی می مونند . گفت برادرش توی بندر جنس وارد کشور می کنه . گفتم اگه سازم وارد کنه من می تونم باهاش کار کنم . توی همین گفتگو ها بیدار شدم ! نمی دونم اینا چی بود دیدم و یادواره برای چی بهم دادند!!!؟

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 18:14

صفحه بندی