شبها چند ساعتي كه فرصت دارم مشغول بررسي مسائل روز مي شم مطالعه ي آنها ديدن اعتراضات مردم و هموطنهام. چشمام بسته ميشه اما در مقابل خواب مقاومت مي كنم...
از زندگيم راضي نيستم.دعا كرده بودم كه خدايا جوري ازش انتقام بگير كه من و فرزندانم آسيب نبينيم.اين قوم الظالمين به غايت بي شرم و حياند.عده اي هم ژنشون اين شكليه هرچي خوبي ببينند طلبكارتر و هارتر ميشند ژنشون اينجوريه همه ي خاندانشون اين جوريند. من از نفرين يا دعاي منفي بيزارم اما در زندگي آدم بين دوراهي گير مي كنه كه يا انتقام بگيره يا دعا كنه و بسپاره دست خدا و من اوايل خودم انتقام ميگرفتم اما چون افراط مي كردم چوب مي خوردم از وقتي كه به خدا سپردم آرامش دارم و جوري طرفو مي زنه كه واقعا جيگرم حال مياد و آرامشو خود خدا بهم مي ده هميشه دعاهام مستجاب شده اما از خدا اين بار بعد اون دعا جور ديگه تقاضا كردم و منتظر مي مانم. و خودم و اموراتمو به خداوند واگذار مي كنم و آرامش پيدا مي كنم.
نفسم حقه و سينه سوخته ام و دعاهام هميشه مستجاب شده. و چون عملكردمو حسابرسي مي كنم مراقبم كه ستم نكنم اما ديگران بسيار ستمگرند و مثل من نيستند.
و اما تو.... تو تو چطوري؟! ازينكه منو دوست نداري روزگارت خوبه؟ خوش باشي عزيزم.
ديدي بدون تو زندگيم روي خوش نديد؟؟؟ همه ي خوبي ها مال تو
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی