دو دوست صميميم كه فوت شدند يكيشون خواهرش دليل مرگشو بهم گفت و اينيكي خانوادش اصلا جواب ندادند من مي دونم چرا. براي خودشون قابل توجيهه اما براي من نه. آخرين روزي كه علي بيضي رو ديدم من عقد كرده بودم. بهم گفت فلان خواهرم گفته چرا آبتين عقد كرده؟ من ناراحت شدم تند رفتار كردم و گفتم به خواهر تو چه مربوطه؟! گفتم به خواهرت بگو آبتين گفت به شما مربوط نميشه. احساس كردم علي ناراحت شد. اما منم خيلي ناراحت شده بودم. اونروز رفته بوديم جايي به علي گفتم بيا ازينجا بريم. علي انگار ناراحت بود خودشو زد به نشنيدن و منم بي خداحافظي گذاشتم و رفتم. نمي دونستم آخرين ديدارمونه. ديگه نديدمش چند بار زنگ زدم از خواهراش حالشو پرسيدم خيلي تند جوابمو دادند و از سر باز كني گفتند خوبه و گفتند خونه نيست. مدتي گذشت يه روز كه تماس گرفتم كسي كه گوشي رو برداشت گفت ازينجا رفتند. اونم شمارمو نداشت من دوره ي عقدمم گذشته بود مستقل شده بودم. شمارمو نداده بودم. توي آخرين ديدارمون بهش گقته بودم چرا بهم تماس نمي گيري گفته بود آخه خانمت هست خجالت مي كشم گفتم نه زنگ بزن دلم برات تنگ شده، كه اون حرف خواهرشو بهم گفت داغ كردم. همديگه رو گم كرديم. نه من شماره ي جديدشو داشتم نه اون شماره ي جديد منو داشت بهش نداده بودم تلفناي اون زمانم شماره انداز نداشت كه شمارمو ببينند. بعد سالها كه فيس بوك باب و مد شد تو فيسبوك و بيرون فيسبوك هر جا دنبالش گشتم پيداش نكردم تا كه اسمشو تو سايت بهشت زهرا جستجو كردم و چند اسم مثل اون پيدا كردم اولين نفري كه همنامش بود رفتم تو بهشت زهرا ديدم خودشه! تو يه لحظه علي روي قبرش جلوي چشمم ظاهر شد و حركتي كرد به شكلي كه داشت خودشو صاف مي كرد تا جلوم به نشونه ي احترام مودبانه واسته و تو چهرش نشونم داد كه خيلي منتظرم بود يه لحظه بود... همونجا نشستم با تمام وجود گريه كردم... هرچي پيام دادم به خواهرش دليل مرگشو بهم بگيد جوابمو ندادند. يكي از دوستام گفت برو تو قسمت غسالخونه ي بهشت زهرا بپرس بهت مي گند اما من دل نداشتم اونجا برم اونجا پره از گريه و شيون منم دل ندارم . همينجوري گذشت و من همچنان ناراحت كه چرا نبايد دليل مرگشو بدونم. تا دو شب گذشته خواب ديدم يكي اومد نگاهش كردم پرسيد (تو همين مضمون): دنبال علي هستي؟ گفتم ميشناسيش؟ نگاهم كرد راهشو گرفت و رفت دنبالش رفتم گفتم من صميمي ترين دوستش بودم ميشه بگيرد دليل مرگشو؟ جوابمو نداد و رفت هي دنبالش رفتم گفتم خواهش مي كنم از شما خواهش مي كنم بهم بگيد علي خودش همه چيشو بهم ميگفت اگه الان ببينمش خودش بهم ميگه هي مي رفت منم دنبالش تا كه برگشت و روي ديوار رسم كشيد. من معني شكل و رسما رو نفهميدم اما خودش توضيح داد و دليل مرگشو گفت و از خواب پريدم زير لب اومدم زمزمه كنم گفتم شايد كسي بشنوه شايد علي نخواد كسي دليل مرگشو بفهمه. اين رو تو دلم مثل راز نگه داشتم حالا دوشبه دليل مرگشو از طريق خواب فهميدم. اين دومين باره كه از طريق خواب يه موضوعي رو به شكل رسم ميكشند و برام توضيح ميدند دفعه ي قبل چند سال پيش بود درباره ي سرنوشت دوتا بچه هام روي زمين يكي كه نمي ديدمش رسم ميكشيد و برام توضيح مي داد اونم به بچه هام نگفتم اون موقع بچه بودند الانم نگفتم. اين بارم چهره ي اون طرف كه دليل مرگ علي رو بهم گفت يادم نيست انگار چهره نداشت.
به حرمت علي توضيح بيشتر نمي دم كه چرا خواهراش جوابمو نمي دند. اگر چه دلخوري مطرح نمي كنم چون علي رو دوستش دارم اما دليل نميشه خيلي چيزا يادم بره يه سري ناراحتيا هست زخمش رو سينه ي آدم مي مونه. هر روز دو دوست مرحوممو دعاي ويژه مي كنم شكايت ندارم اما جاي زخم كه نرفته. من بجز دعاي آرامش و آمرزش چيزي ندارم اما يه سري ناراحتي ها تو دلم هست كه از خدا خواستم هرچي آثار منفي ازش مي مونه بخشش كنه.
علي يه بار با حضورش تو خوابم مانع يه اتفاق بد شد كه اگه علي نميومد تو خوابم اون اتفاق بد،كل زندگيمو تحت فشار شديد قرار مي داد و منو از پا مينداخت. روحش شاد و جاش بهشت خدا. آمين.
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی