بنام آنکه هستی شیدای اوست
پا1و دراز کردم روی میز عسلی و لبتاپمم روی پاهام و می نویسم تا حالا با این پوزیشن کاری انجام نداده بودم داره حال میده.
1 1 که گذشت برای کمرم خیلی دعا کردم تا بیستو سوم که شد شب تنها بیدار بودم با دلخوری مشغول دعا شدم و گفتم خدایا ماه رمضون داره تموم میشه اما کمرم خوب نشده اینهمه دعا کردم قسمت دادم و ... گریم گرفت خییییییلی گریه کردم. من پنج بار فقط دست چپم شکسته هیچ بار گریه نکردم این بار بخاطر اینکه دعام مستجاب نشده بود دلم شکسته بود. مفصل گریه کردم و گفتم خدایا سر خاک بابام رفتم و ازش خواستم که دعام کنه اونم چند بار اما اتقاقی نیفتاد پیامبر گفته 1 پدر تنها دعاییه که رد نمیشه پس دعام نکرده گفتم خدایا دوتا دوستام که هر دو اسمشون علیه و از دنیا رفتند هر روز دارم براشون دعا می کنم و قرآن می خونم بهشون بگو که آبتین میگه من هر روز دارم براتون قرآن میخونم و دعاتون می کنم من نمیتونم راه برم بگو بهشون آبتین گفته شما نمیخواید منو دعام کنید؟؟؟؟ مگه میشه نگرانم نشید.من اونجا نگران شماهام شما نگران من نیستید؟؟؟؟؟؟؟؟ بهشون بگو آبتین خواسته دعاش کنید یه دفعه با تمام وجود صداشون زدم و گفتم من خخخخخخیلی ناراحتم و گریه کردم و 1خوابیدم. اینو بگم که من پنج تا دوست صمیمی داشتم اسم هر پنج تاشون علی بود. عصر گوشیم زنگ خورد آقایی با لهجه ی ترکی بهم گفت آقای آبتین بهم درس گیتار می دی؟ ازش اسمشو پرسیدم گفت علی هستم کجا بهم درس میدی بعد گفت واقعا منو نشناختی گفتم یه درصد فکر کن نشناخته باشمت شروع کردیم چاق سلامتی بعد بیستوپنج سال بهم زنگ زده بود همخدمتیم بود. گفت خیلی یادت بودم اسمتو گوگل کردم شمارتو پیدا کردم. بعد چند روز قرار گذاشتیم گفت بیا روبروی پارک ملت!!! گفتم باشه با اون کمردرد به سختی تونستم آماده بشم و سوار ماشین شدمو رفتم سرقرار.حسابی گقتیم و خندیدیم گفت بدنت گوشت آورده خیلی لاغر بودی خلاصه خیلی خوش گذشت طفلک روزه بود گفتم من دارو برای کمرم مصرف میکنم و نمیتونم روزه بگیرم پرسید هنوز اون دارو ها رو می خوری؟ گفتم هنوز یادته؟ گفت آره گفتم آره دکترمم بهم گفت تو با اجازه ی کی روزه می گرفتی نباید می گرفتی خلاصه بعد اون دیدار عکسای دوران خدمتو براش فرستادم گفت واااااای آبتین منو دوباره 1 کردی گذشته ها رو دیدم اصلا خیلی حالم خوش شد.بعد چند شب بهم زنگ زد سر شب بود خواب بودم بعد دو ساعت که بیدار شدم خودم بهش تماس گرفتم گفت من به خانوادم گفتم نودونه درصد آبتین خوابه که گوشیشو جواب نداده کلی خندیدم و گفتم درسته خواب بودم. دوست واقعی یعنی همین یعد بیستوپنج سال هنوز آدمو می شناسه و می فهمه که وقتی جواب ندادم حنما خواب بودم.گفت آبتین تو دوران خدمت همه رو می زدی هیچکی زورش بهت نمی رسید چرا اینجوری شدی؟ گفتم روزگاره دیگه گاه آدمو از هر طرف می زنه.
حدود ده روزپیش ساعت سه صبح بود دیدم یکی تو اینستاگرام بهم پیام داده سلام و چند تا لبخند برام فرستاده و می پرسه منو می شناسی؟ پیجشو نگاه کردم دیدم ناشناسه گفتم نه نمی شناسم.گفت تو زعفرانیه هم محلی بودیم صورتک خنده گذاشتم و گفتم من هم محلی تو زعفرانیه که استاد کیوکوشینگ باشه اونم دان چهار نداشتم گفت من علی هستم یه دفعه انگار روحم تازه شد بعد سی و سه سال وااااااایی نوشتم خیییییییلی مخلصیم شماره واتساپ بذار تماس تصویری بهت بگیرم حالا ساعت سه صبح بود و منم سرمای سختی خورده بودم.
شماره گذاشت و تصویری تماس گرفتم گفتم لامصب تو هنوز که جوونی؟ گفت تو هم جوونی گفتم نه پیر شدم گفت نه الکی حرف نزن ما هنوز تو سن رشدیم خیییییلی خندیدم و گفتم عااااالی گفتی ما هنوز تو سن رشدیم پرسیدم پس اون دوره ها چی بودیم؟ گفت تو دوران طفولیت آقا کلی حندیدیم.گفت همش تو فکرت بودم دل به دریا زدمو برات پیام گذاشتم گفتم تو اسمتو عوض کردی من نمی دونستم و نتوستم پیدات کنم تو هم که موزیسین و خواننده شدی و ورزشکار.هر روز تماس و خاطره بازی گفت ببین چقدر رفاقتمون نااااب بوده که همش تو فکرت بودم گفتم من تو رو همه جا جستجوت کردم و پیدات نکردم حالا نگو اسمتو عوض کردی حال برادرش امیر حسینو پرسیدم گفت اون زن گرفت اما من زیر بار تاهل نرفتم گفتم دهنت سرویس هی خاطرات گفتم علی یادته فلان علی یادته بهمان فرداش تماس گرفتیم گفت آبتین دهنت سرویس همه ی خاطراتمو جلوی چشمام آوردی همه ی سنگ فرشایی که روش قدم میزدیم خیابونا و... همه چی رو آوردی جلوی چشمم...
سه تا دوست قدیمیم یعنی سه تا 1 ی ذی قیمت برام زنده شد من معتقدم اون دو تا علی که صداشون زدم دعام کردند و فکر میکنم این دوستان خوابمو دیدند و یادم افتادند بعد بیست و پنج سال و سی و سه سال یه دفعه بهم زنگ زدند و پیام دادند تا باشه ازین معرفتا. و کمرم رفته رفته داره بهتر میشه و بیشتر می تونم راه برم و کمرمو صاف می کنم و راحت تر میخوابم.شایدم مقدمه ی اتفاق بزرگیه چون خواب دیدم پدرم اومد با دو تا سررسید و یکیشو داد به برادر بزرگم و یکیشو داد به برادر کوچیکم اما به من سررسید نداد و توخوابم همه ی کسانی که بودند ناراحت 1.شاید این سال رو به آخر نرسونم. خوابمو به مامانمم گفتم اونم نگران شد هی بهم تماس می گیره و هر وقت دعام میکنه کمرم خیلی بهتر میشه دعای مادر واقعا اکسیره و همنفسی با رفقای قدیمی الماسه. راستی یکی رو هم حس کرده و میکنم که مدتی نگرانم بود ... بماند
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی