بنام آنکه هستی شیدای اوست
یه چند روزی بود تو فکرم بود گل رز 1 بخرم و توی خونم نگهداری کنم چون خیلی خوشگله . گوگل کردم و دیدم نوشته بود برای مراسم عزا استفاده میشه ! خورد توی ذوقم و پشیمون شدم ! گفتم یه وقت بدیُمن باشه .
هی می شینم محاسباتی می کنم و بلند میشم و قدم میزنم و سرمو یه کم می گیرم و یه هوایی می خورم باز می شینم محاسبه می کنم و می نویسم و یادداشت می کنم ... خسته شدم بس که محاسبه کردم و هیچ چیز اونطور که می خواستم پیش نرفته ! آدم از محاسبه کردنم پشیمون و ناامید میشه ! انگار که ایران آخر دنیاست و همه چی معکوس پیش میره ! بی سروپاها مصدر کارند و گرانبهاها خوار و ذلیلند ! محاسبات صحیح ، غلط از آب در میاد ، بی محاسبه ها درست پیش میره ! دزدان آبرومندند و درستکاران محکومند ! فرومایگان بالا هستند و عزتمندان پایین ! زشتی ها توی چشمان عامه قشنگه و قشنگیا توی اذهان ، خوار و چیپه ! این یعنی آخرالزمان
دو هفته ست برای 1 نه قرآن خوندم و نه دعاش کردم و همچنین برای یکی از دوستان درگذشته ام علیرضا نخوندم ... چند وقت پیش یادم افتاد که یه بار علیرضا بهم گفت : میخوای برم مخ سحرو بزنم ! خییییییلی ناراحت شدم ... یه دفعه اون حرفش یادم اومد و دیگه واسش نه قرآن خوندم و نه دعا کردم ، چون می دونست که خیلی به سحر حساسم ! آدما 1 بی شعوریشون یه جاهایی باید تنبیه بشند . پدرمم از خدا خواستم حسابرسیش کنه بابت حرفی که راجبِ من به پدر سحر و مردکِ همسایه روبروییشون زده بود گفته بود : ( بچه ی من نیست ، هر بلایی که میخواید سرش بیارید ! ) اگه مدارک به دنیا اومدنم نبود شک می کردم ! وقتی برام این حرفش یادآوری شد خیییییییلی آزرده شدم و دو هفته ست براش نه قرآن می خونم و نه دعای آمرزش می کنم و از خدا خواستم که 1ش کنه اگه گفته جزاشو بده و اگر پدر سحر و مردک همسایه روبروییشون دروغ گفتند حساب اونها رو برسه ، چون وقتی به بابام گفتم که بابای سحر و مردک همسایه روبروییشون گفتند که تو این حرفو راجبم زدی ، بابام قسم خورد و بهم گفت : به جون بابا من این حرفو نزدم و دروغ میگند... از خدا خواستم که حسابکشیشون کنه تا من آروم بشم آمین
برچسب:
نویسنده: آرین سامانی