خرید بک لینک
تهدید به ترو ر و تحقق تعببر خوابمدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.در ادامه جزئیات، نکات مهم و بخش‌های قابل توجه این موضوع را بررسی می‌کنیم.اینروزا یه عده جهود و اسرا یلی و سلطنت طلب هی توی فضاهای مجازی منو تهدید به ترور میکنند. به خاطر نظراتی که مخالفشون دارم و چون مومنم به کرات و بارها شاید بالای ده مرتبه بهم پیام خصوصی و عمومی دادند که ترورم میکنند هم خودمو و هم خانوادمو...یه خواب قبلا دیده بودم و توی شهریور چهارصدوسه نوشتمش و پستش کردم به اسم ( دشمن تبر به دستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

امام علی نجاتم میده. ساندویچی علی بابا...در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.در این مطلب بخش‌های مهم موضوع به شکل کامل‌تر بررسی شده است.سی و هفت سال پیش یه ساندویچی کنار مدرسمون بود بنام علی بابا منو دوستم شهرام بیشتر مواقع صبحونه و ناهارمونو با هم اونجا ساندویچ و نوشابه میخوردیم. دهنم چون کوچیک بود هنوزم کوچیکه خوردن ساندویچ همبرگر با نون گرد همیشه برام سخت بود و برای همین همیشه ساندویچ سوسیس میخوردم تصمیم گرفتم بعد سی و هفت سال با دوچرخه تنهایی به اونجا برمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

خداست که آدمو عزیز میکنهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.در این مطلب بخش‌های مهم موضوع به شکل کامل‌تر بررسی شده است.حدود یکی دوماه پیش بود که یه معامله ای رو باید انجام میدادم اما معامله سردرگمی بود و استرس داشتم(من بنگاهی نیستم معامله ملکی هم نبود)هی زمان می گذشت و معامله انجام نمیشد ... یه روز رفتم پیاده روی و حین پیاده روی دائم فکر می کردم این روزا خیلی تنهام. بجز خدا هیچکی رو ندارم . نه دلسوزی نه مشاوری نه مشوقی نه دلگرمی نه همصدایی نه همدلی و نه هم راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

سوالی که از دوست فوت شدم توی خوابم پرسیدم...در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده می‌کنید.در این مطلب بخش‌های مهم موضوع به شکل کامل‌تر بررسی شده است.چند ماه پیش خواب دوست صمیمیم که فوت شده بود رو دیده بودم و اینجا نوشتم که یه گوله موهامو بهش دادم و بهش گفتم به اندازه این موها برات قرآن خوندم و اونم توی خواب انگار معطل اون گوله موهایی بود که بهش دادم و انگار راه هایی براش بسته بود و با دادن اون گوله موها بهش، اون راه ها براش باز شد و بی قرار بود که بره و بهم گفت بعداً مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

خدا هم مهربانه و هم سخت گیرجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخش‌های مهم در ادامه ارائه شده است.این گزارش شامل اطلاعات اصلی، توضیحات تکمیلی و نکات مهم درباره این موضوع است.دلم می خواست یه چیزی رو اینجا پست کنم . اما این مطلب که الان دارم می نویسم رو مهم تر دیدم اون چیزی که میخواستم پست کنم رو میذارم برای پست بعدی انشاالله.الان مثل هر صبح تفال به قرآن زدم سوره قلم اومد. توی سوره قلم یه داستان واقعی رو خدا شرح میده که باغدارانی تصمیم گرفتند که صبح زود بیدار بشند و میوه های باغهاشون رو با هم بچینند ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

دلم میخواد بمیرمدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.در ادامه جزئیات، نکات مهم و بخش‌های قابل توجه این موضوع را بررسی می‌کنیم.سرم درد گرفت بس که گریه کردم...دیروز یه جوری دلم شکست که هیچوقت نشکسته بودیه جوری گریه کردم که هیچوقت گریه نکرده بودمبرای اولین بار صبح نه دعا کردم و نه ذکر گفتم و نه قرآن خوندمدلم فقط واسه یک نفر تنگ شد. فقط یک نفراون هر وقت خیلی ناراحت میشدم بهم میگفت گریه کن وقتی گریه می کردم اونم با من گریه میکرد همیشه هر اتفاقی میفتاد میگفت فدای یه تار موادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

آرامش روح و ذهندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.در ادامه جزئیات، نکات مهم و بخش‌های قابل توجه این موضوع را بررسی می‌کنیم.آدمای دیگه رو نمی دونم چه جوریند اما من همیشه ذهنمو پاک می کنم از هر آدم یا آدمکی که باعث ناآرامی خیال و ذهن و روح و اعصابم میشه و بجاش آدمایی که باعث دلخوشیم میشند رو توی ذهنم جا میدم .طبیعی ترین واکنش برای در امان ماندنم از فشار روحی.حالا هر ابلهی بیاد بگه تو چرا به یکی دیگه فکر میکنی! هر وقت تونستی مایه آرامش ذهن و خوشی اوقات من بشی طبیعتا تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

خواب بهشتیدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.در ادامه جزئیات، نکات مهم و بخش‌های قابل توجه این موضوع را بررسی می‌کنیم.دومین پستمه که توی این ماه میذارم دیشب خواب دیدم یه جایی بودم پر از آرامش انگار نسیم دلخوشی می وزید یه جایی یکی بود که اون آدم خیلی قوی بود بهم گفتند با این مچ بنداز باهاش مچ انداختم و مچشو خوابوندم و راهمو گرفتم و رفتم یه جایی بود که آهنگ قمیشی پخش میشد یه دختری بود با دامن سفید طرحدار از بالا به سمت پایین میومد شبیه تپه خونه های پای کوهپایه بود میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

اولین پست بعد وصل شدن اینترنتدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور می‌کنیم.در ادامه جزئیات، نکات مهم و بخش‌های قابل توجه این موضوع را بررسی می‌کنیم.قلبم درد و سوزش داره. شب و روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم. خیلیا بودند اما دیگه نیستند. اونا که راحت شدند البته یه سریا هم جهنمی شدند...خوش به حال کسانی که برنامه ریزی ندارند وقتی اوضاع به هم میریزه چیزی رو از دست نمیدند . ماهایی که برای زندگی و پیشرفت کلی برنامه ریزی می کنیم و تلاش و زحمت می کشیم با این جنگ و مصائب همه چیزمون به همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 27 تير 1405 ساعت: 20:00

بنام آنکه هستی شیدای اوستدیشب خواب دیدم که با همسر و دختر و پسرم داشتیم به یه پاساژی می رفتیم ، نمی دونم کدوم پاساژ بود و چه خیابونی بود یه قسمتی چهار ، پنج تا پله به پایین باید میرفتیم و داخل محوطه ای می شدیم که بریم توی پاساژ . یه دفعه دیدم روی یکی از پله ها به گمونم پله ی دوم بود از پایین به بالا که دیدم برادر بزرگه سحر روی اون به پهلو دراز کشیده و پسرشم پشت سرش به گمونم یه پله عقب ترش مثل کارتن خوابا و مردم که رد میشدند پاشونو کنار سرو بدنشون میذاشتند تا له نشند! با تعجب اومدم پایین و برگشتم نگاهش کردم منو که دید بلند شد و چشم توی چشم به هم نگاه کردیم و بعد چند ثانیه در حالیکه چشم توی چشم ، همو نگاه میکردیم و به پسرش نگاه کردم، به نشونه ی تاسف سرمو تکون دادم و برگشتم و دست خانوادمو گرفتم که ببرمشون توی پاساژ .میگند بچه تاوان گناه باباشو میده من توی خواب دلم برای پسرش سوخت. چرا این خوابو دیدم و چه پیامی داره بهم داده میشه !؟ خب من تا امروز نبخشیدمش بدتر ازینم ببینم سرش اومده بازم نمی یخشمش یکی دو ماه پیش با خدا صحبت می کردم و ازش پرسیدم یعنی در قبال این مسائلی که واسه ی منپیش اومده اینها هیچ مواخذه ای نباید بشند!؟ من نباید ببینم که چه جوری و چگونه !؟ بعد اون صحبتایی که با خدا کردم و قبل تر از این خواب دیشبم چند روز پیش خواب سحرو دیده بودم که بردنش یه جایی و نمیدونم کیا بودند فقط صدا رو می شنویدم اما خود سحرو می دیدم اون رو یادم نیست که منو می دید یا نه ازش سوال و جواب کردند و سوالایی کردند راجب منم جواب داد و اسم و فامیل منم توی جواب به سوالایی که ازش میشد آورد . راجب اینکه گرفتار یه بدبختیایی هستند بصورت خانوادگی و فامیلی گفت که اینجا ترجیح میدم ننویسم همه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: شنبه 3 شهريور 1403 ساعت: 15:03

بنام آنکه هستی شیدای اوستاین چند روز تعطیلی با عود کردن دیسک کمر و درگیر شدن سیاتیک برام گذشت درد زیادی کشیدم نمی تونستم خوب بشینم خوب راه برم خوب بخوابم کسی دکتر خوب سراغ داره بتونه دیسکمو جا بندازه؟ پدرمم دیسک داشت و سیاتیکم داشت وضعش از من بدتر بود . یه حکیم باشی توی یه دهات توی سبزوار یا نیشابور بود دوستای پدرم بردنش بعد سالها رنج و درد شدید ، حکیم باشی دهات شصت پای پدرمو چند تا حرکت داد دیسکش خوب شد! تا روز آخر دیسک و سیاتیک پدرم خوب شد. مال چهل سال پیشه . بنابراین می دونم که میشه درمان کرد اما آدمشو پیدا نکردم و دکترام یکی از یکی بی سوادتر و کار نابلدتر. درگیری با مغازه ی محله مونم سر پارک که توی پست قبلی نوشتم مامور نیروی انتظامی باهامون صحبت کرد و حل و فصلش کرد و صد در صد مقصرو مغازه دار دونست و گفت باید مراعات کنه و مغازه دار بلند شد صورتمو بوسید و ازم معذرت خواهی کرد پلیس فرستادش بیرون و بهم گفت رضایت بده وگرنه به دادگاه بره جریمه نقدی میشه. جریمه نقدی که بده پررو میشه و کینه میشه و پلیس بهم گفت که طی تجربیات زیادی که دیده منجر به درگیری و جنایت و قتل میشه منم رضایت دادم البته نه اینکه ترسیده باشم من معمولا توی درگیا هیچوقت کش دهنده ی درگیری نیستم در اولین فرصت سعی می کنم درگیری رو خاتمه بدم چون می دونم که درگیری هیچ خیری توش نیست. یه دادهایی سرش زدم وقتی به خودم اومدم متوجه شدم همه ی مامورین کلانتری و مراجعه کنندگان دیگم سکوت کردند و فقط صدای داد و هوارای مته که توی کلانتری پیچیده. متوجه شدم موقع عصبانیت بی اندازه داد و بی داد میکنم در حالیکه خودم فکر می کنم دارم یواش صحبت میکنم ! خود پلیسام از داد و هوارای من ترسیده بودند. یه کم خجالت کشیدم. قرار شد هر وقت من رسیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 4:00

بنام آنکه هستی شیدای اوستحدود یه ماه پیش دستم سوخت در دیگ خورش رو برداشتم با بخارش توی عرض چند ثانیه سوخت بی سرو صدا گفتم دستم سوخت میرم تا پماد سوختگی بگیرم . همسرم نگاهی با خنده ای طعنه آمیز بهم کرد یعنی(سوسول چیزیت نشده) توجهی بهش نکردم من خودم ، خودمو خوب میشناسم که چه جوریم بی سرو صدام اما میدونستم الان دستم حالت حادی داره اینجوری شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:14

بنام آنکه هستی شیدای اوستماشینمو توی ترافیک و توی محدوده ی طرح ترافیک و هنگامه ی برگشتن از سر کارمون به همراه همسرم توقیف کردند! مثل دزدها پریدند جلوی ماشینم و گواهینامه خواستند و هر کاری کردند که خانمم بره عقب بنشینه نرفت مامور خودش مجبور شد عقب بنشینه و دزدیدنمون و ماشینو توقیف کردند !!! به جرم بد حجابی!!! نه اخطار برامون اومده بود و نه چیزی و مطابق قانونی که خودشون وضع کردند و فقطم خودشون قبولش دارند تخلف کردند و مطابق قانون خودشون مجرمند و ضایع کننده ی حقوق مردمند و از خدا خواسته ام که شرایطشو برام فراهم کنه تا بتونم خسارتی که بهم وارد کردند رو ازشون پس بگیرم تا قلبم آروم بشه . چه بخواهند و چه نخواهند در اولین فرصت که خدا برام فراهم کنه خسارتمو ازشون پس می گیرم...این روزا چونماشینم توقیفه با مترو از سر کار بر می گردیم. گاهی همسرم ازم میخواد که قسمت خانما که میره منم باهاش برم چند باری با هم قسمت خانما رفتیم اما چند روزیه دیگه همراهش قسمت خانما نمیرم و بهش گفتم نگاه های زیر زیرکی خانما آزارم میده تو برو قسمت بانوان منم میرم قسمت آقایون... حدود دوازده سیزده ایستگاه رو باید با مترو طی کنیم . امروز کمرم خسته بود چون از صبح سر کارم بودم و علیرغم اینکه هفت تا دیسک کمر دارم ، فعالیت جسمی زیادی دارم و مجبورم وسایل سنگین جا به جا کنم... خودمون صاحب کاریم...به همین دلیل توی مترو کمرم خیلی خسته بود. همون بدو ورود دعا کردم و از خدا خواستم جایی برام باز کنه تا بتونم بنشینم. اولین ایستگاه که رد کردیم دو تا صندلی کنار من که ایستاده بودم روبروی هم (دو به دو)بودند که روی یکیشون یه دختر بود و کناریش یک نفر چادری کر و کثیف و اینوریشم یه خانمی بود و یکی دیگه. دختره کناریه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 13:46

بنام آنکه هستی شیدای اوستیه مخ خور عن دیگه کامنت خصوصی گذاشته بزدلانه و اسمشو نذاشته خبر نداره که من می شناسمش دو تا وبلاگ داره هر شب و روز وراجیاشو توی اون دو تا وبلاگ میکنه .مخ خور عن چون همه ی کاراتون از روی ریاست ، قرآن رو نمی فهمید خداوند گفته:الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی نور . والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدونیعنی وقتی نمی فهمی جزو والذین کفروا هستی که دوست و سرپرستت طغیانگرلنند که از نور به جهل و ظلمات میبرتت. مخ خور عن توی قرآن گفته حجاب بپوشید تا از بی حجابان مشخص بشید تا بیماردلان سمتتون نیاند اما توی بیشعور و امثال تو حجاب که می پوشید فکر می کنید ضمن پوشیدن حجاب باید به همه سوء ظن داشته باشید و هر کی نزدیکتون نشست عربده و سرو صدا کنید!!!؟ از نور به تاریکی رفتید وگرنه می فهمیدید که وقتی حجاب می پوشید به حکم قرآن کسی سمتتون نمیاد یعنی شما به قرآنم اعتقاد ندارید!!! پیامبر نه خودش مشکی می پوشید و نه همسرانش و نه به زنان مومن دستور پوشیدن لباس مشکی داده . اما شما از دمتون مشکی می پوشید پیامبر مشکی رو مکروه اعلام کرده بود والذین کفرو هستیحالا چخه من معمولا توی وبلاگم پست اعتقادی نمی نویسم تا انگلایی مثل تو نیایید اینجا. وگرنه خیلی دوست داشتم مطالب اعتقادی بنویسمدوم : اینو یادم رفت که بنویسم : هفته ی پیش که ماشینم توقیف شد چون به ماشینم خیلی نیاز داشتم کلافه و عصبی بودم و صبح زود قرآن که باز کردم این آیه اومد:خداوند تو را فراموش نکرده . خداوند اینقدر به تو عطا میکند تا خشنود شوی از هفته ی پیش تا حالا که این آیات برام اومد دلشاد بودم و خدا برام ساخته. خدایا شکرت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 13:46

بنام آنکه هستی شیدای اوستده ساله بودم خونمون دزاشیب نزدیک جماران بود.وقتی به اون خونه رفتیم پدرم نمی دونست که صاحبخونه سرهنگ و مشاور رییس جمهور وقت بود. من و برادرام وقتی بازی میکردیم زن صاحبخونه زنگ میزد و داد و بی داد می کرد و میگفت لوسترامون می لرزه! مادرم بهشون گفته بود روز اول من بهتون گفتم بچه هام ممکنه سرو صدا کنند شما طبقه بالا بشین ما پایین بنشینیم. اون گفته بود نه اشکالی نداره اما وقتی بالا نشستیم هی زنگ میزد که اخرسر مادرم از کوره در رفت و باهاش درگیر شد... باهاشون قهر بودیمهمون روزا یه روز توی خونه تنها بودم ظهر بود که عراق حمله ی هوایی کرد و بمباران شد و خونه ی ما چون نزدیک جماران بود ضد هوایی های شدیدی میزدند و شیشه های خونه از شدت بمباران ها هی می لرزید و من که تنها بودم برای اینکه نترسم هی با خودم می گفتم رعد و برقه ... رعدو برقه هیچی نیست. هوا هم ابری بود . در همون حین زن صاحبخونه که آمار داشت من خونه تنهام سریع خواهرزادشو که توی سوییت پارکینگ می نشستند رو فرستاد بالا و بهم گفت بیا پایین توی پاکینگ.من نرفتم. برای بار دوم اومد و گفت بیا توی پارکینگ و پناه بگیر . بازم نرفتم .بار سوم اومد و رفتم . هی نگاه های تیزی بهم کردند ! انگار دیروز بود ، سی و هشت سال پیش بود. نگاهشون نمی کردم معذب بودم. ازم پرسیدند نمی ترسیدی؟! گفتم چرا . پرسیدند وقتی می ترسیدی چیکار می کردی!؟ گفتم به خودم تلقین می کردم که رعدو برقه که نترسم . هر بمبی که کوبیده میشد اینها جیغ و قسم یا حضرت عباس و یا امام حسین می خوردند تا بمباران تموم شد و برگشتم به خونه. با اینکه نگران بودم که ممکنه مادرم دعوام کنه که چرا رفتم پایین اما به مادرم گفتم اونم دعوام نکرد و گفت خوب کردی رفتی پاییادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرین سامانی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 21:30

صفحه بندی